به یاد روزای دانشگاه

پیام تشکر و قدردانی

من لم یشکر المخلوق لم یشکر الخالق

به حکم ادب و حق شناسی از حضور گرم و صمیمانه دوستان و کلیه سرورانی که در مراسم تشییع و ترحیم مرحوم دکتر محسن شاطریان محمدی حضور و یا با ارسال پیام تسلیت اینجانب را قرین مجبت خود قرار دادند، صمیمانه قدردانی می نمایم.

به همین منظور در روز دوشنبه 95/3/3 در روزنامه همشهری از کلیه سرورانی که با پیام های تسلیت، اینجانب را مورد لطف و محبت خود قرار دادند،تشکر و قدردانی خواهد شد.

 

لپ تاپ به عنوان صندلی اتوبوس!

نظرتان در مورد لپ تاپ های ضد ضربه جدید Thinkpad چیست؟ کامپیوتر های جدید آنقدر محکم بوده اند که این شرکت در یک حرکت تبلیغاتی آنها را به عنوان صندلی درون تعدادی اتوبوس نصب کرده و از بازدید کنندگان می خواهد که از آنها به عنوان صندلی استفاده کنند. آنها در عین حال می توانند با صندلی کناری (منظورم لپ تاپ است) به گشت و گذار در وب بپردازند.  

هدف این حرکت تبلیغاتی این بوده که نشان دهد سری جدید لپ تاپ های لنوو بسیار مقاوم اند و دارای امکانات امنیتی منحصر به فردی می باشند امکاناتی مانند بدنه تمام فلزی، هارد ضد شوک و کی پد ضد آب. چه جایی بهتر از یک صندلی اتوبوس برای نشان دادن آن؟  

این اتوبوس ها هم اکنون در آلمان مشغول سرویس دهی به مشتریان خود هستند. البته من نمی دانم آدم وقتی روی کیبرد و ترک پد یک لپ تاپ زنده می نشیند چه احساسی پیدا می کند!



عکس هایی از مراحل مختلف آماده سازی بلوار پیامبر اعظم (ص)(1)

 
 
 
 
 بقیه عکس ها در ادامه مطلب...
 
ادامه نوشته

عیدتون مبارک


سال ۱۳۹۲ هجری خورشیدی بر همگان مبارک

 سالی سرشار از موفقیت و سربلندی و شادکامی را برای مهندسین آینده آرزو می کنیم .

 

هفت سین بچه های عمران

1.سازه 2.سنگشکن 3.سد 4.سوله 5.ساختمان 6.سیمان 7.ستون

فونداسیون زندگیتون بی ارتعاش

اوقاتتون متواضع

احوالتون بی تخلخل

استفاده از سازه نگهبان

مهار بندی جداره ها توسط المان های پشت بندهای افقی و مایل (Braced wall using wale struts)
این روش ساده برای نگهداری و حفاظت جداره های حاصل از گودبرداری و برای جلوگیری از تغییر مکان های جانبی در گودهایی با عرض کم در محیط های شهری استفاده می شود از معایب این روش هزینه بالا و اتلاف قابل توجهی از فضای کاری داخل گود و محدودیت در بکارگیری ماشین آلات و تجهیزات مورد نیاز و همچنین افزایش ریسک برخورد با المان ها و به مخاطره انداختن آنها می باشد.


یلداتون مبارک

یلداست بگذاریم هر چه تاریکی هست هرچه سرما و خستگی هست تا سحر از وجودمان رخت بربندد امشب بیداری را پاس داریم تا فردایی روشن راهی دراز باقیست
شب یلدا مبارک!


دانشجو روزت هر هر

 شاید همتون اون دوربین مشرف به پله های پل هوای دانشگاه رو دیده باشید اگرم ندیدید خب منم عکس ندارم که بذارم .

این دوربین با فناوری پیش رفته خودش توانایی داره به واسطه نبود 3 تا از اون اوشتولنگ ها  ( همون سبزا که سقف پل هوایی هست رو می گم) می تونه روی پلها رو پوشش بده.

بنده فکری شدم که در این فصل سرما اگه خدای نکرده برفکی آمد بارونی ریخت،این پله ها خیس می شه یخ می زنه بعد باز خدایی نکرده یکی از دانشجویان فهیم دانشگاه قم که همه نخبه علمی هستن لیز بخوره دستی،پایی یا جاییش بشکنه کی جواب می خواد بده؟

پس به خودم نهیب زدم که هی چرا نشستی جاهایی از بدن دانشجو در خطره برو به دادش برس!

بنابر این پاچه ها رو بالا زدم به سراغ مسولیین مربوطه در شهرداری رفتم

وقتی رفتم، شهردار داشت می خوند: به سراغ من اگر می آیی     نرم و آهسته بیا

تازه تو راه به رفتگرها برخورد کردم که عاشق شده بودند!

بگذریم 

بعد از کلی این ور بدو اون بدو یکی درگوشم گفت: 

کجا نشستی رفیق که دانشگاه گیر داده تابلو های تبلیغاتی عرشه پل هم باید جمع بشه!

گفتم: چی؟ 

من دیگه اصلا یادم رفت برای چی رفته بودم !



بعد یاد روز دانشجو افتادم 

خندم گرفت!!

لَیْلَةُ الْقَدْرِ خَیْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ

شب های قدر

 حضرت رسول (ص) فرمودند: من احیا لیله القدر حول عنه العذاب الى السنه القابله

کسى که شب قدر را شب زنده دارى کند، تا شب قدر آینده، عذاب دوزخ از او دور گردد.


پسرک دستفروش ...

روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد……

 

 بزرگترین سایت فرهنگی و تفریحی ایرانیان |Funshad.com

 
که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.روزی متوجه شد که تنها یک سکه ۱۰ سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز کرد.پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یک لیوان آب درخواست کرد.
دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد.پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی.مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازائی ندارد.» پسرک گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.
دکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد.لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید.
آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.
زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد.چیزی توجه اش را جلب کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:

«بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است»

ذکر امیر علیخانی!

آن تاج استادان، آن علما را شیخ و پادشاه، آن نجات سیالات ، آن دکتر از دلفت، آن فوت در گوش اسب آبی، آن شیر عرصه هیچ از خالی، استاد عالم امیر علیخانی !

 

از اکبر استادان زمان خود بود و دستی در کتاب نگاری داشت. بسیار کار کرده بود و سابقه اش آنچناندرخشان بود که دیده را کور می ساخت .

 

کتابی نوشته بود در باب علم مکانیک سیالات و اسم را گردانیده به نام رفتار شارها و این کتاب را کسی وقعی ننمود الا خودش.

سابقه ای داشت به میزان تاریخ بشر از عسلویه تا مشاور عالی.

 

نقل است که در کلاس درس پرژکتور آورد و سیستم جدید پیاده کرد و همه گان را انگشت به دهام گذاشت و درسی به آن سختی را راحت کرد و ام را چهار پایه نوشتی.

نقل است که روزی در کلاس شد و سوالی پرسید از جمعیت نسوان و در میان جمعکسی برخاست و جواب داد و او همی کف مرتبی زد و تشویق فراوان کرد و نسا نعره ای زد و جامه دریدن گرفت و از هوش رفت( البته جامه دریدن با حفظ شنونات اسلامی صورت گرفت و جای هیچ گونه نگرانی برای حراست محترم نیست)

نقل است که روزی قانون ارشمیدس را گفت و جمعیت حاضر انگشت به دهان و ذکر العجبا بر لب

نقل است که روزی در فرنگ به باغ وحشی رفته و در گوش اسب آبی نعره ای زده بود و اسب آبی از شدت هیجان زبانش بند آمده بود و فردای آن روز جان به مالک دوزخ بخشید.

نقل است که دلش رحم آمده بود از جدای النسا و الرجال و تلاش ها کرد در این راه که خدایش بیامرزد.

 

و گفت:شما را باید که علیخانی دوم شویدو از من یادگیرید

و گفت کتابم را بر سر دست می برند

و گفت دانشگاه های دیگر همه طالب من هستند و من منت دارم سرشان

و پرسیدند از تخم مرغ و نجات آن و رساله هفت من یه غاز داد.

و پرسیدند از فرنگ گفت پول بیاور

و گفت استاد بزرگ مثل گوریل است.

 

و آنچه نان که رفت و پایان برد عمر خویش را که خدا رحمت کند آن گیرنده عمر این را.

یه لبخند کوچک!

---------

و مبینی پور (1)

و تو چه می دانی مبینی پور کیست؟(2)

و آنگاه که امتحان می گیرد (3)

چشمانت اشک باران است (4)

و روزی که نمره ها را اعلام می کند چشمانت کاسه خون می شود(5)

و ما در مبینی پور نشانه های قرار داده ایم برای اهل درس (6)

تسلیت

با کمال تأسف باخبر شديم مادربزرگ علی عزیز دار فاني را وداع گفت. اين مصيبت را به ايشان و خانواده محترمشان تسليت عرض مي نماييم و از خداوند متعال براي متوفي طلب مغفرت و براي خانواده محترمشان صبر جميل مسئلت مي نماييم.


هر چه

هر چه میخواهد دل تنگت بگو......

هر چه.....

 

قبل نوشتن جملت به جمله نفر قبلیت از ۱ تا ۵ نمره بده.....

يادم باشد

يادم باشد حرفي نزنم كه دلي بلرزد؛ خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را

يادم باشد كه روز و روزگار خوش است وتنها دل ما دل نيست

يادم باشد جواب كينه را با كمتر از مهر و جواب دورنگي را با كمتر از صداقت ندهم

يادم باشد بايد در برابر فريادها سكوت كنم و براي سياهي ها نور بپاشم
ادامه نوشته

"يكي از خاطرات مهندس ايرج حسابي از دكتر حسابي"

انيشتين سر سفره هفت سين دکتر حسابي

در زمان تدريس در دانشگاه پرينستون دکتر حسابي تصميم مي گيرند سفره ي هفت سيني براي انيشتين و جمعي از بزرگترين دانشمندان دنيا از جمله "بور"، "فرمي"، "شوريندگر" و "ديراگ" و ديگر استادان دانشگاه بچينند و ايشان را براي سال نو دعوت کنند.. آقاي دکتر خودشان کارتهاي دعوت را طراحي مي کنند و حاشيه ي آن را با گل هاي نيلوفر که زير ستون هاي تخت جمشيد هست تزئين مي کنند و منشا و مفهوم اين گلها را هم توضيح مي دهند. چون مي دانستند وقتي ريشه مشخص شود براي طرف مقابل دلدادگي ايجاد مي کند.

ادامه نوشته

سال نو مبارک

هفت سین بچه های عمران

1.سازه 2.سنگشکن 3.سد 4.سوله 5.ساختمان 6.سیمان 7.ستون

فونداسیون زندگیتون بی ارتعاش

اوقاتتون متواضع

احوالتون بی تخلخل

سال نو عمرانی ها مبارک

بالاخره این سال 90 هم تموم شد و جاشو به سال 91 داد سال 90 پر از خوبی و بدی برا همه ولی اون چیزی که مهمه اینه که از تجربه هامون درس بگیریم و سال جدید رو پرشور تر و زیبا تر بسازیم.

امیدوارم همه عمرانی ها تو سال جدید به 91 آرزو شون برسن و سر سال تحویل همدیگه رو از دعامون محروم نکنیم.

دعا کنیدا!!!

سال 91 سال نهنگ هستش نمیدونم نهنگ چه خصوصیتی داره ولی هر چی هست خدا کنه خوب باشه

ایشالا سالتون پر بار عمرتون خیلیییی و چهرتون خندون...


زندگی وزن نگاهی است که در خاطر ما می ماند.نوروز جشن نکوداشت نگاه تو ست پس نوروز بر تو فرخنده باد

طرح ویلا فوق العاده زیبای اجرا شده در ایران

این ویلا  در منطقه محمد شهر ( در نزدیکی کرج ) توسط … طراحی و ساخته شده است.
طراحی فضای داخلی ویلا به گونه ایست که به بخشی از لندسکیپ تبدیل شده است . سایت پروژه ، باغی با ۴۰۰۰ متر مربع مساحت ، محصور شده توسط باغ های محله ، می باشد .
مساحت ساختمان حدود ۵۰۰ متر مربع است که ۱۵۰ متر مربع آن به وُید های بیرونی و فضاهای نیمه پوشیده ، اختصاص داده شده . در این پروژه ، فضاهای خارجی باز ، به مهمی فضاهای داخلی هستند و معماران با از بین بردن هرگونه فاصله مطرح میان فضای داخلی و خارجی به این هدف رسیدند .
نتیجه به مجموعه ای از وُیدها و پروژه های حجمی تبدیل شد که چشم انداز را تعریف و تسخیر می کند . منظره های مستمر نسبت به محور های X و Y و Z ایجاد شده اند و فضاهای اصلی بین لایه های شفاف قرار گرفته اند که توسط وُید ها یا بالکن های نیمه پوشیده بسط داده شده اند .

دانلود مجموعه

جملات تفکر آمیز دکتر علی شریعتی

Ali Shariati جملات و اشعار پند آموز دکتر علی شریعتی

خداوندا
از بچگی به من آموختند همه را دوست بدار
حال که بزرگ شده ام
و
کسی را دوست می دارم
می گویند:
فراموشش کن

——————————–

خدایا به من زیستنی عطا کن
که در لحظه ی مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است
حسرت نخورم
و مردنی عطا کن
که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم

——————————–

خدایا من در کلبه حقیرانه خود کسی را دارم که تو در ارش کبریایی خود نداری
منچون تویی را دارم
وتو چون خود نداری

——————————–

پروردگارا به من تو فیق عشق بی هوس،تنهایی در انبوه جمعیت و دوست داشتن بی آنکه دوست بداند عنایت فرما

ادامه نوشته

حکایت های پند آموز

علم اندوزی

«لقمان حکیم به فرزندش فرمود: با دانشمندان هم نشینی کن! همانا خداوند دل های مرده را به حکمت زنده می کند. ، چنان که زمین را به آب باران».(1)

کورحقیقی

« فقیری به در خانه بخیلی آمد، گفت: شنیده ام که تو قدرتی از مال خود را نذر نیازمندان کرده ای و من در نهایت فقرم ، به من چیزی بده بخیل گفت: من نذر کوران کرده ام. فقیر گفت : من هم کور واقعی هستم ، زیرا اگر بینا می بودم ، از در خانه خداوند به در خانه کسی مثل تو نمی آمدم.»(2)

آزادگی

«همسر مرد آزاده ای به او گفت: نمی بینی که یارانت به هنگام گشایش، در کنار تو بودند و اینک که به سختی افتاده ای ، تو را ترک کرده اند؟ او گفت : از بزرگواری آنهاست که به هنگام توانایی، از احسان ما بهره می بردند و حال که ناتوان شده ایم ، ما را ترک کرده اند.»(3)

غیبت

«به بزرگی گفتند : هیچ ندیدم که از کسی غیبت کنی گفت: از خود خشنود نیستم، تا به نکوهش دیگران بپردازم». (4)

ادامه نوشته

اندر حکایت ترم 3 آل عمران

شیخ را گفتند: یا شیخ تو که با ترم بالایان برو بیایی بودندی آن فرزانگان کدامین ترم را آسانترین ترم نام بنهادندی؟! شیخ فرمود: به جز ترم 1 و 2 و3 و4 و5و 6 و7 و و8 و یحتمل 9 و 10 بقیه ترمها آسان بودی و به مزاج دانشجویان بسی خوش... و مریدان آستین پاره بکردی و این نیک جمله را بر بازوان خویش خال همی بکوبیدندی.

ای استادان عمرانیان ، ای یگانه قوم ظالم و بچزون دانشگاه و ای سراسر عذاب آور شریف ترین قوم جهان ، دانشجویان و ای آوار بر ایشان و ای سنگ خارا بر سر راه و ای ریگ در کفش بشر و ای کسانی که ما را از تهران و الصفهان و دیگر مکان ها به قم کشانندی ، ای اساتید کبیر  ، مارا رها بکردندی که بس شانه خرد شدی زیر این کوله بار درس و امتحان و بسی کمرمان بشکستی به پیش جزوه و کپی بی پایان و چه چشمهایی شب به موقع بسته نشدی و به خواب نرفتی و صبح زودتر از موعد باز شدندی وبه آغوش درس شتافتندی.

مریدان گفتند یا شیخ کدامین روز در ایام امتحان بر تو ناخوش بودی و شیخ بفرومد: مریدان بپرسیدندی کدامین روز خوش بودی که این ترم هیچ از خوشی ندیدی در هفته های دیر گذر امتحانات و از خیر و برکت وجود استاد کبیر ، نماینده مردمی و دلیر ، کارکشته در تمام کارهای شهیر استاد بحرانی ما دانشجویان هیچ از فرجه ندیدی و هفته ها به خواندن  میانترم مقاومتش پرداختی و همه درس کنار گداشتی و روزها به خواندن محکوم و شبها با کتاب پوپوف همنشین شدی و با تمرینهایش کلانجار برفنی و در نهایت سر امتحان آن بزرگ مرد کریمیان نگذاشتندی کمی با یاران مشورت کردی و بلکه 2 سوال درست جواب بدادی و پس از آن نیز به کتب بس غایی و پرمحتوای عمومی رسیدی و چه عجیب کتبی بودندی که اگر روزانه 20 ساعت خوب بخوابیدی و از خواب سیر شدندی ، چون کتاب باز کردندی ، هنوز یک خط نخوانده چشمانت چون «عاشق و معشوق» و «باران و زمین» و «سیب و کله نیوتن» و «خشکی رودخانه و زاینده رود» به هم پیوند خوردی و باز ساعتی به خواب فرو برفتی....!

چه جهد خطیر کردندی عمرانیان که مگر نمره ای بالا از این استاد زیست محیطی گرفتندی و این درس آسان بگذراندی و کنون پس از امتحان همه در فکر پاس کردن بودندی که همانا این استاد الصدیقی همی از عمرانیان بیرون کشیدندی...!

و امید بس نیکو هدیه ای بودندی از سوی یزدان که در عمرانیان کم کم به صفر میل کردندی و مزخرفترین درسها نیز میل به افتادن داشتندی و شانس بس هدیه نیک تری بودی و در جایی که اندر پاس شدن الدینامیک امیدی بودی بسی بد ناجوانمردانه قول های استاد همگی مثل آب زاینده رود خشک نمودندی و امید ها همچون بعضی از دوستان پر کشیدندی و نیز ترک ما گویند همی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

و ما چقدر خوب گفتی از این دینامیک و انگار آخر ترمی بسی بد تمام شدندی و صد رحمت به مقاومت ، که این جزوه دینامیک هیچ پیش نرفتی و سوالاتش گویا در مُخ عمرانیان دیگر جایی برای جا شدن نداشتندی و آنهایی هم که بلد بودی سر امتحان فراموش بشدی و یحتمل جلسه اعتراض به استاد شکریان طولانی شدندی!!!

هر چه!3

هر چه میخواهد دل تنگت بگو......

هر چه.....

 

قبل نوشتن جملت به جمله نفر قبلیت از ۱ تا ۵ نمره بده.....

شبتون یلدایی...

باز دوباره شب یلدا اومد....بزرگترین شب سال....امیدوارم بزرگی این شب به بزرگی دلاتون باشه....شب خوش.


محفل آریائی تان طلائی ? دلهایتان دریائی شادیهایتان یلدائی ? پیشاپیش مبارک باد این شب اهورائی


از حال و روزهای بی تخت جمشید کشورم که بگذرم ...

تقویمم را هم چشم بسته تاراج کنند ،بعضی از شب هایش را

نمیتوانند از هویتم حذف کنند....

یلدا ، اتفاق کشداریست که بی دلیل سر حالم می کند .......

پاییز که جان به جان ِ درخت ها میکند

دنیای زیر پایم پر از زرد و قرمز هاییست که از بهشت قرض آورده اند

مهرش را حرام ِ مدرسه ها میکنم ...

آبانش را به رخ ِ چتر ها میکشم ...

آذرش را ............

یلدا که میشود انگار تمام دنیا را به من داده اند ....

ادامه نوشته

زندگی به روایت عمران

تا حالا فکر کردین این همه تنشی که تو زندگی بهمون وارد میشه چه کرنشی رو بهمون وارد میکنه.................!شاید به نسبت مدول الستیسیته ای که هر کدوممون داریم کرنش های صفحه ای و مسطح مختلفی بهمون وارد کنه......
فقط خدا کنه مهندسی که این تنش ها رو بهمون وارد میکنه بدون تنش مجاز هر کدوممون چقدره تا تغیر شکلمون زیاد نشه.....!

"متن بالا رو خودم نوشتم اگه نتونستم منظورمو خوب برسونم ببخشید......."

کم کم پاییز هم داره باهامون وداع میکنه و جای خودش رو به زمستون سفید میده......خودم پاییز و خیلی دوست دارم چون نقاش فصل ها هستش....این چند تا عکس قشنگم برای همه پاییزی ها و کسایی که پاییز و دوست دارن......"

جملات قصار

سوگند به آسمان ها و زمین آنچه "مقاومت مصالح"  با من کرد ،هیج علتی با معلول خود،هیچ ظالمی با مظلوم خود و هیچ فاعلی با مفعول خود نکرد !!!

ببخش!

روزگاریست همه عرض بدن می خواهند همه از دوست فقط چشم و دهن می خواهند دیو هستند ولی مثل پری می پوشند گرگ هایی كه لباس پدری می پوشند آنچه دیدند به مقیاس نظر می سنجند عشق ها را همه با دور كمر می سنجند خوب طبیعیست كه یكروزه به پایان برسد عشق هایی كه سر پیچ خیابان برسد!!!!!!!!!!!

بر گرفته شده از قمکده

کلاغ دانشگاه قم

سلام به دوستان گل....

ازین به بعد میخوام یه سری دل نوشته و خاطره و اخباری از قبل دانشگاه قم رو براتون بزارم......

این اخبار رو هم کلاغ معروف که همتون توی دانشگاه باهاش آشنایی کامل رو دارید برامون میفرسته امیدوارم خوشتون بیاد....

صبح پا شدم.وای خدا، چقدر دیر شده بود. باید بیست دقیقه مونده به هشت اونجا بودم. خدایا خیلی دیر شده بود. گیج شده بودم، نمی دونستم چه کار کنم، عین جنازه ها تو رختخوابم به پشت دراز کشیده بودم. و به ساعت خیره شده بودم. به خودم می گفتم «بی شعور پاشو، اگه به قرار نرسی بدبخت می شی» به دو رفتم تو دستشویی و بعد، یهو، همین جوری یهو هوس کردم یک کم به خودم برسم، یه مختصری به سر و صورتم ور رفتم، جوش های روی پیشونیمو ترکوندم و خون اومد، حسابی باد کرده بودن، خدایا ساعت هفت و بیست دقیقه بود، اگه می خواستم پیاده برم، ده دقیقه طول می کشید. فقط بیست دقیقه وقت داشتم. نه صبحانه ای، نه مانتویی، نه مقنعه ای، ای وای موهام.

بابا عجب بی خیالم، آخه آدم زنده نباید شب قبل، وسائلاشو چک کنه؟ جزوه هام کجا بودن؟

تموم کشوها رو خالی کردم. چندتا کاغذ سفید ورداشتم. کلیاتم کجا بود؟ این کلیات سعدی رو هر روز یدک می کشیدم، تنها کارش این بود که سرعتمو کم می کرد تا دیر به قرارم برسم.نه خدا، اگه اون می رفت، بیچاره می شدم، از زندگیم عقب می موندم، چادرمو انداختم سرم و دویدم توی کوچه، بند کوله پشتیم گیر کرد به زبونه در.

«خداوندا به دادم برس، برام جورش کن خدا، تو که راضی نمی شی من بدبخت شم. یه کم ترافیک تو کارش بنداز. این حرفها رو با خودم می زدم و بعد هم به خودم فحش

میدادم«آخه دیوونه، اون که  می دونه من کیم، دانشجوی کجا هستم ، چه لزومی داشت سرخاب و سفید اب بمالم » فقط می دویدم، هیچی نمی دیدم ،اگه بیست دقیقه به هشت نمی رسیدم، اون می رفت از روی ریل قطار دویدم. پام به سنگ ها گیر کرد اما می دویدم. با سرعت وحشتناکی از خیابون رد شدم.فقط صدای بوق و فحش از پشت سرم می شنیدم، اخه یه دانشجوی فرهیخته نباید بدونه چه جوری از خیابون رد بشه. ولش کن.  

رسیدم سر پل حجتیه.همین پلی که تا دیروز 5 وجب بیشتر نبود. شب بود اندازه ی خط سفیدی که از هواپیما روی آسمون می مونه یا انگاری که تموم مارهای عالم را به هم گرهزده باشند. مگه تموم میشه.  دیگه اون روی سگم داشت بالا می اومد. انتظار دیدنش داشت دیوونه ام می کرد، فقط می دویدم. پیچیدم خدایا، باورم نمی شد، هنوز منتظر بود با معرفت، باورم نم شد که منتظر مونده، اشک توی چشمام حلقه زد. ای وای کی حاضر بود اون وقت صبح از خوابش بزنه. اون هم به خاطر چی، یه آدم با کوله پشتی و کفش آبی، با یک کلیات سعدی، در حال دویدن، باد توی چادرم پیچیده بود، شبیه بالون شده بودم، یه بالون واقعی، رفتم جلو، می دویدم، دستی به پشتش زدم و گفتم:«با معرفت خیلی می خوامت، چاکریم» خدا، بعضی از آرزوها چه زود برآورده می شن. پریدم بالا و سوارش شدم، و دیگه هیچی برام مهم نبود، فقط اونو می دیدم. بذار همه بدونن بچه نیروگاهی هستم، بی خیال، بذار همه نگاهم کنن. مهم اینه که به اون رسیدم.مهم اینه که به سرویس حجتیه رسیدم. وای که می رفت و منو جا می ذاشت چی؟ بیست دقیقه به هشت بود.   

دوستان به کسی بر نخوره و کسی هم به کسی این خاطره رو نسبت نده این فقط یه خاطره از کلاغ دانشگاه قم بود.

باران

آسمان میبارد به حرمت کداممان نمیدانم..
همین میدانم که باران صدای پای اجابت است
و خدا با تمام جبروتش ناز میخرد..
پس نیاز کن.

پست۳۱۷

هر چه! 2

هر چه میخواهد دل تنگت بگو......

هر چه.....

 

قبل نوشتن جملت به جمله نفر قبلیت از ۱ تا ۵ نمره بده..... 

هر چه!

هر چه میخواهد دل تنگت بگو......

هر چه.....

 

قبل نوشتن جملت به جمله نفر قبلیت از ۱ تا ۵ نمره بده..... 

شعر طنز

بچه ها اینم یه قطعه طنز ......

به قول معروف پیش قاضی و ملق بازی.....

هر کی دانلود نکرد از دسدش رفته......

دانلود کن

آرزو کردن

تا میخوام آرزو کنم اسم تو اولش میاد

با اینکه بد کردی به من دلم هنوز تو رو میخواد

خاطره هام کنار تو محاله از یادم بره

شب تا سحر به یاد تو میمونه دل در به در

رفتن تو شکست من دل دادنم به دست غم

حرفات همش بهانه بود نخواستی که باشی با من

این همه مدت به انتظار نشستنم بیهوده بود

دروغ میگفتی به من طفلی دلم چه ساده بوووود...


 

مشاعره 3

های....دیدم بچه ها از پست مشاعره قبلی استقبال کردن ...

بر آن شدم که پست دیگری در وبلاگ بگمارم(کلا دارم ادبی حرف میزنم).....

گفتم : تو ش‍‍‍‍ـیرین منی. گفتی : تو فرهـادی مگر؟

گفتم : خرابت می شـوم. گفتی : تو آبـادی مگـر؟

گفتم : ندادی دل به من. گفتی : تو جان دادی مگر؟

گفتم : ز کـویت مـی روم. گفتی :تو آزادی مگـر؟

گفتم : فراموشم مکن. گفتی : تو در یادی مگر؟


سخنان کوچیک ولی بزرگ

بچه که بودیم بستنیمان را گاز می زدند قیامت به پا می کردیم!

چه بیهوده بزرگ شدیم... روحمان را گاز میزنند می خندیم!

 

جمله قشنگ دارید تو نظرات بنویسید....

داستان قهوه شور ( داستان جدید عاشقانه )

اون (دختر) رو تو یک مهمونی ملاقات کرد. خیلی برجسته بود، خیلی از پسرها دنبالش بودند در حالیکه او (پسر) کاملا طبیعی بود و هیچکس بهش توجه نمی کرد…

آخر مهمانی، دختره رو به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد اما از روی ادب، دعوتش رو قبول کرد. توی یک کافی شاپ نشستند، پسر عصبی تر از اون بود که چیزی بگه، دختر احساس راحتی نداشت و با خودش فکر می کرد، “خواهش می کنم اجازه بده برم خونه…”

یکدفعه پسر پیش خدمت رو صدا کرد، “میشه لطفا یک کم نمک برام بیاری؟ می خوام بریزم تو قهوه ام.” همه بهش خیره شدند، خیلی عجیبه! چهره اش قرمز شد اما اون نمک رو ریخت توی قهوه اش و اونو سرکشید. دختر با کنجکاوی پرسید، “چرا این کار رو می کنی؟” پسر پاسخ داد، “وقتی پسر بچه کوچیکی بودم، نزدیک دریا زندگی می کردم، بازی تو دریا رو دوست داشتم، می تونستم مزه دریا رو بچشم مثل مزه قهوه نمکی. حالا هر وقت قهوه نمکی می خورم به یاد بچگی ام می افتم، زادگاهم، برای شهرمون خیلی دلم تنگ شده، برا والدینم که هنوز اونجا زندگی می کنند.” همینطور صحبت می کرد، اشک از گونه هاش سرازیر شد. دختر شدیدا تحت تاثیر قرار گرفت. یک احساس واقعی از ته قلبش. مردی که می تونه دلتنگیش رو به زبون بیاره، اون باید مردی باشه که عاشق خونوادشه، هم و غمش خونوادشه و نسبت به خونوادش مسئولیت پذیره… بعد دختر شروع به صحبت کرد، در مورد زادگاه دورش، بچگیش و خونوادش.

ادامه نوشته

کلاس درس دکتر شفیعی کدکنی در دانشگاه

درس معلم ار بود زمزمه محبتی

جمعه به مکتب آورد طفل گريز پا را

روز مادر مبارک

سلام به همه بچه های گلی که این مطلب رو میخونن.همونطور که میدونید امروز ولادت حضرت فاطمه(س) هستش که روز مادر نام گذاری شده.به همین بهونه از همه کسایی که این مطلب رو میخونن میخوام که با گذاشتن یه جمله زیبا این روز رو به تموم مادرا تیریک بگن.

فابل توجه:به جملات برگزیده جوایز نفیسی از طرف مدیر وبلاگ اهدا میشود. 


افسانه عشق و جنون

سلام به همه دوستان.امروز برای اولین بار توو زندگیم یه داستان رو کامل خوندم.براتون میذارم که بخونید و در موردش نظر بدید.برای خوندن داستان به ادامه مطلب برید.امیدوارم شما هم خوشتون بیاد

ادامه نوشته

مشاعره2

های....دیدم بچه ها از پست مشاعره قبلی استقبال کردن ...بر آن شدم که پست دیگری در وبلاگ بگمارم(کلا دارم ادبی حرف میزنم).....شعر اولیه پست رو شعر دوستمون که توی سازمان خوند قرار میدم امیدوارم خوشتون بیاد....

یه جوی اب راکد..................پیاده رو ساکت....................مغازه های بسته

اهای دل شکسته..............دلم اروم نداره...................یه گوشه ای نشسته

رفته بودم تو فکری................یهو صدای بوقی..............پشت سر هم میزد

از یه ماشین دودی...............اخه مگه چی شده.........یهو شیشه پایین رفت

صدای سیستم کم شد.........ندا اومد خانومی.............خانوم ابرو کمونی

میای با من مهمونی..............بریم خوش گذرونی...........جواب دادش ای اقا

لطفا مزاحم نشو.................یه بوق افتخاری..............چرا اروم نداری

گفتش بیا ناز نکن...............نازش خریدار داره..............میریم با هم کافی شاپ

راستی شمارت چند بود......گفتی کجا میشینی............اهل همین اطرافم

از بچه های بالا...............دیدم استپ ماشین............به رنگ خون در اومد

در باز شد و بسته شد.........بعد یه چند لحظه ای..........دیدم دیگه ماشین نیست

اثری از اون خانم نیست.......راستی چرا اینجوره..........با یه ماشین قحطی

با یه سیستم که بستی...........راه افتادی تو خیابون.........همش واسه این و اون

بوق میزنی با تکرار..............اخرش که چی بشه............مگه تو کار نداری

خودت ناموس نداری..........یا تو خانوم سانتال............با این تیپی که داری

ارایشی که کردی.............با این مانتو کوتاه..............شلوار استین کوتاه

نمیشه ساده بیای..........کس نمیگه خانومی .............چرا ارایش نداری

میگن چه زن خوبی.........یا تو اقای جوون...........چی میشه زن بگیری

سر و سامون بگیری..........میگی که خیلی سخته.......زن گرفتن این زمون

کو خونه ویلایی..........کو ماشین رویایی.............کو کار خیلی اسون

حقوق خیلی بالا....نه بابا مشکل از ماست..........ماییم که سخت میگیریم

خونه خونس به والله............چه باشه یه الونک.........یا یه ویلا تو شمشک

ماشین ماشینه والله.........چه یه پیکان خسته.........چه یه بنز کلاس سی

سخت نگیرید جوونا.........اگه که سخت بگیرید..........تو خونه ها میترشید

جوون سالمش خوبه........صاف و یه رنگش خوبه.........از دود به دورش خوبه

ای جوونا با شمام..........اصل یه چیز دیگس.........مهر و وفا و عشقه

زندگی توش عشق نباشه.........دو زار فایده نداره.........حالا میخوای پولدار باش

یا که میخوای فقیر باش.........عشقه که ادما رو............سر و سامون میبخشه