انگار با تمام دست های جا مانده از مادر بزرگ خاک خورده ام

دارم برای آدم برفی های آبستن ، شالگردن میبافم ....

ذوق ِ برف میکنم ...

ذوق ِ زمستانی که مرا از تمام دغدغه هایم رو / سفید میکند .........

فردا شب .... ساعتم خواب هم بماند ،

تمام حرف های نگفته ام با پدر را بی خیال میشوم

زیر ِ مبل ها میزنم ... تن به کرسی میدهم که جای پدر بزرگم خالی نباشد

مینشینم کنار مادرم ...حتی اگر دلش از تفاوت هایمان / گرفته باشد ...

5 ساله میشوم در دانه های یاقوتی ِ انار ....

می دانم برای یک شب هم که شده میشود

تمامی دنیای فردی را در یک اتاق جا گذاشت

و برای لمس دلتنگی های از دل افتاده ...

دور آدم های دوست داشتنی روز های دور نشست

همین یک شب به احترام دختر مو سیاه ِ ایران زمین

که طول ِ گیسوانش از امتداد ِ شب بیشتر است ....

همین یک شب ، زیر سیگاریم را بر عکس میکنم ...

لباس محبوب ِ مادر را میپوشم ...

و با پدر از همان حرف هایی میزنم که

دلمان برای گفتنش به هم تنگ شده ...............

این یک شب آنقدر / شرف دارد

که طول بکشد / آنقدر بکشد که زخم هایم آرام ِ نزدیکانم شود

*********************

یلدا ... بنشیند بر سر ِ سفره ای که

گیسوان ِ سپید مادر بزرگ

عینک ته استکانی ِ پدر

و چروک های صورت مادر

یادم برود .........

دست های قرمز انار خورده ام را روی صورتشان بکشم ....

و بعد ِ مدت ها لمیدن در مستطیل ِ چوبی ِ اتاقم

یک شب را ...در آغوششان خوابم ببرد .........