فاجعه در دانشگاه قم
فاجعه در دانشگاه قم
تصاویری زیبا از بهداشت محیط سلف دانشگاه


دانشجویان برتر
اسامی دانشجویان برتر رشته های مختلف در سال تحصیلی ۹۰-۸۹
تبریک به ۸ دانشجوی برتر عمرانی
منبع : qom.ac.ir
تفکیک یا تبعیض؟؟
تفکیک یا تبعیض؟؟
اینم عکسی از مسابقات ورزشی در دانشگاه قم اما چرا خبری از دانشجویان پسر نیست؟؟
چرا مسئولین دانشگاه رفتاری دوگانه در قبال دانشجویان پسر و دختر دارند؟؟
جدایی اساتید از دانشگاه قـــم
جدایی اساتید از دانشگاه قـــــــم؟؟
آیا شیوه مدیریت مسئولین دانشگاه قــم در قبال اساتید قابل قبول است؟
آیا مسئولین آموزشی دانشگاه قم میتوانند با این شیوه موجب ارتقای سطح آموزشی دانشگاه بشوند؟
توقع همه ما دانشجویان داشتن اساتید مجرب و نخبه و متعهد است !اساتیدی که به راحتی و با رویی باز به دانشگاه هایی در مناطق دوردست میروند ولی چرا باید شهری مثل قــــم که بُعد مسافتی کوتاهی با پایتخت دارد از داشتن این اساتید بی بهره باشد! و حتی قدر داشته های فعلی خود را ندارد!
باخبر شدیم که مسئولین آموزشی دانشگاه برخلاف قوانین وزارت علوم در مورد حضور اساتید که مبتنی بر ساعات آموزشی و تحقیقاتی اساتید است رفتار نموده و توقع دارند کلیه اساتید حضوری همچون کارمندان و خدمه دانشگاه در ایام هفته و روزهایی که حتی کلاس ندارند همچون ایام بین امتحانات دو ترم بعمل آورند بگونه ای که در ابتدای صبح ساعت ورود و هنگام خروج ساعت خروج ثبت کنند! حال آنکه طبق قوانین وزارت علوم حضور و غیاب اساتید جدای از دیگر پرسنل دانشگاهیست!!! وجالب آن است که مسئولین دانشگاه بدون توجه به قوانین وزارتی درمورد اساتید و بدون تذکر قبلی اقدام به کسر حقوق این اساتید نموده و هیچ پاسخ قانع کننده ای در قبال رفتار خود نمیدهند و موجب دلسرد شدن اساتیدی باسابقه و مجرب همچون استاد عدل پرور که اخیرا باخبر شدیم این استاد و برخی دیگر از اساتید به این مشکل گرفتار شده اند, گشته اند.
لذا برخود وظیفه دانستیم بمنظور حفظ شآن اساتید وجلوگیری از تکرار این قبیل برخورد های زننده و غیر متعارف و استاد گریز مسئولین دانشگاه ، حمایت خود را از اساتید محترم اعلام کرده باشیم.
به امید روزی که هیچ ظلمی در جهان نباشد.
کلاغ دانشگاه قم
ازین به بعد میخوام یه سری دل نوشته و خاطره و اخباری از قبل دانشگاه قم رو براتون بزارم......
این اخبار رو هم کلاغ معروف که همتون توی دانشگاه باهاش آشنایی کامل رو دارید برامون میفرسته امیدوارم خوشتون بیاد....

صبح پا شدم.وای خدا، چقدر دیر شده بود. باید بیست دقیقه مونده به هشت اونجا بودم. خدایا خیلی دیر شده بود. گیج شده بودم، نمی دونستم چه کار کنم، عین جنازه ها تو رختخوابم به پشت دراز کشیده بودم. و به ساعت خیره شده بودم. به خودم می گفتم «بی شعور پاشو، اگه به قرار نرسی بدبخت می شی» به دو رفتم تو دستشویی و بعد، یهو، همین جوری یهو هوس کردم یک کم به خودم برسم، یه مختصری به سر و صورتم ور رفتم، جوش های روی پیشونیمو ترکوندم و خون اومد، حسابی باد کرده بودن، خدایا ساعت هفت و بیست دقیقه بود، اگه می خواستم پیاده برم، ده دقیقه طول می کشید. فقط بیست دقیقه وقت داشتم. نه صبحانه ای، نه مانتویی، نه مقنعه ای، ای وای موهام.
بابا عجب بی خیالم، آخه آدم زنده نباید شب قبل، وسائلاشو چک کنه؟ جزوه هام کجا بودن؟
تموم کشوها رو خالی کردم. چندتا کاغذ سفید ورداشتم. کلیاتم کجا بود؟ این کلیات سعدی رو هر روز یدک می کشیدم، تنها کارش این بود که سرعتمو کم می کرد تا دیر به قرارم برسم.نه خدا، اگه اون می رفت، بیچاره می شدم، از زندگیم عقب می موندم، چادرمو انداختم سرم و دویدم توی کوچه، بند کوله پشتیم گیر کرد به زبونه در.
«خداوندا به دادم برس، برام جورش کن خدا، تو که راضی نمی شی من بدبخت شم. یه کم ترافیک تو کارش بنداز. این حرفها رو با خودم می زدم و بعد هم به خودم فحش
میدادم«آخه دیوونه، اون که می دونه من کیم، دانشجوی کجا هستم ، چه لزومی داشت سرخاب و سفید اب بمالم » فقط می دویدم، هیچی نمی دیدم ،اگه بیست دقیقه به هشت نمی رسیدم، اون می رفت از روی ریل قطار دویدم. پام به سنگ ها گیر کرد اما می دویدم. با سرعت وحشتناکی از خیابون رد شدم.فقط صدای بوق و فحش از پشت سرم می شنیدم، اخه یه دانشجوی فرهیخته نباید بدونه چه جوری از خیابون رد بشه. ولش کن.
رسیدم سر پل حجتیه.همین پلی که تا دیروز 5 وجب بیشتر نبود. شب بود اندازه ی خط سفیدی که از هواپیما روی آسمون می مونه یا انگاری که تموم مارهای عالم را به هم گرهزده باشند. مگه تموم میشه. دیگه اون روی سگم داشت بالا می اومد. انتظار دیدنش داشت دیوونه ام می کرد، فقط می دویدم. پیچیدم خدایا، باورم نمی شد، هنوز منتظر بود با معرفت، باورم نم شد که منتظر مونده، اشک توی چشمام حلقه زد. ای وای کی حاضر بود اون وقت صبح از خوابش بزنه. اون هم به خاطر چی، یه آدم با کوله پشتی و کفش آبی، با یک کلیات سعدی، در حال دویدن، باد توی چادرم پیچیده بود، شبیه بالون شده بودم، یه بالون واقعی، رفتم جلو، می دویدم، دستی به پشتش زدم و گفتم:«با معرفت خیلی می خوامت، چاکریم» خدا، بعضی از آرزوها چه زود برآورده می شن. پریدم بالا و سوارش شدم، و دیگه هیچی برام مهم نبود، فقط اونو می دیدم. بذار همه بدونن بچه نیروگاهی هستم، بی خیال، بذار همه نگاهم کنن. مهم اینه که به اون رسیدم.مهم اینه که به سرویس حجتیه رسیدم. وای که می رفت و منو جا می ذاشت چی؟ بیست دقیقه به هشت بود.
دوستان به کسی بر نخوره و کسی هم به کسی این خاطره رو نسبت نده این فقط یه خاطره از کلاغ دانشگاه قم بود.
سلام به همه دانشجوهای ایران زمین